پای درس اخلاقِ روستایی با بصیرت!

 

مطلب کوتاه حاضر را نزدیک به دو سال پیش (2/11/ ۱۳۸۹) نوشتم؛ و این واکنشی بود به برخی مطالب و سخنان که از برخی می‌شنیدم و می‌خواندم؛ سخنانی که جز تفرقه و جدایی حاصلی نداشت. این مطلب گرچه مربوط به گذشته و قدیمی است، اما از سویی باید گفت: تا تفرقه و تفرقه انگیز هست چنین مطالبی هم تازه است، و از سوی دیگر همانطور که در مطالب گذشته اشاره شد، بنا دارم نوشته‌های پراکنده‌ام را در وبلاگ تازه تأسیسم بیاورم، امید وارم قابل استفاده باشد:

 *  *  *

 گاهی بعضی حرف‌ها و مطالب، به گونه‌ای درعمق جان‌ها نفوذ می‌کند که حتی تا سال‌ها فراموش نمی‌شود و اثرش چنان ماندگار است که به راحتی از ذهن‌ها بیرون نمی‌رود و این شاید به خاطر آن است که آن سخن و مطلب، واگویة خواستهای درونی و باطنی آدمی است.

ماجرایی که بنا دارم بازگویش کنم، دارای همین ویژگی‌ها است و به حدی برایم جالب و جاذب بوده که مکرر از ذهنم می‌گذرد و دوست دارم همواره آن را برای دیگران بیان کنم؛ دیگرانی که تند روی و افراط، از خصوصیات رفتاریشان است وگاه ایجاد تفرقه میان مسئولان نظام را تا حد «وظیفة شرعی!»، برای خود تکلیف می‌دانند:

*  *  *

در سالهای آغازین انقلاب، یکی از بستگان ساکن زادگاهم برایم نقل کرد که روزی از خانه بیرون شده، به گذر روستا رفتم، دیدم حاج قربان، پیرمرد متدین و آشنا به احکام و حلال وحرام، تکیه به دیوار کرده و رو به آفتاب نشسته است. پس از گپ و گفتی کوتاه، پرسیدم:

حاجی! از میان امام جمعه شهرمان که از یک جناح است و حجت الاسلام... که نماینده‌ در مجلس شورای اسلامی و از جناح دیگر است، کدام را تأیید می‌کنی و در مسیر درست می‌دانی؟

پس از لحظه‌ای درنگ گفت: راستش را بخواهی، هیچ کدام را!

گفتم: حاجی! مگر می‌شود؟! بالاخره یکی از این دو در مسیر حق است و دیگری در اشتباه!

گفت: عزیز من! چه توقعی داری؟! وقتی این دو، به اصطلاح راهنما و هادی، نمی‌توانند مشکلشان را بین خودشان حل کنند و آن را به میان مردم می‌کشانند و همدیگر را به انواع خلاف‌ها متهم می‌کنند و کمر همت به تخریب یکدیگر بسته‌اند، چرا باید من دنباله رو این‌ها باشم؟! اختلاف میان دو روحانی (هرچند که یکی از آن‌ها صد در صد به حق باشد) نه به نفع آن دو است، نه به نفع دین است، نه به نفع روحانیت و نه به نفع مردم!

/ 0 نظر / 19 بازدید